تبليغاتX
نادران
نادران

!در خراب است، زنگ بزنيد

افتتاح وبلاگ

سلام دوستان.

اين اوّلين پست وبلاگ نادرانه. اميدواريم كه از مطالب اين وبلاگ استفاده ببريد. از اونجايي كه ما دونفر هنوز كوشولوييم(نه از نظر سنّي، از نظر تجربه در طنزنويسي) پس به نظرات شما خوانندگان عزيز و مخصوصاً اساتيد محترم و گرامي در عرصۀ طنز نيازمنديم تا پلّه‌هاي ترقّي رو طي كنيم!

اوّلين متنمونو بخونيد و لذّت ببريد!

يكي بود يكي نبود. زير گنبد كبود دوتا پادشاه بودند به اسم «دماغ عمل نكرده» كه پادشاه ولايت «بلبلستان» و «ديكي گنده» كه پادشاه ولايت «بلدالجبر» بود. بين اين دو ولايت هم رودي جريان داشت كه يه جورايي اسم ولايت بلدالجبر روش بود، ولي مال ولايت بلبلستان بود. يه روز كه دماغ عمل نكرده داشت تير اندازي مي‌كرد، زنش طناب‌بازي مي كرد، دماغ عمل نكرده مي‌گفت بسّه ديگه، زنش مي‌گفت خيلي خب ديگه!، ديكي گنده تصميم گرفت دماغِ دماغ عمل نكرده رو بسوزونه. به همين خاطر پيكش رو خبر كرد كه به ولايت بلبلستان بره و براي پادشاه اون ولايت خبر ببره كه:«اين رود مال ماست و اگه رودمونو بهمون برنگردونيد، با هم مي‌جنگيم! اگه هم خیلی با من یکّه به دو کنی همچین با این دماغ قلمیم می‌زنم تو مُخ ملاجت که نفهمی چی بود و از كجا بود؟» پيك هم سوار خرش شد و به طرف ولايت بلبلستان به راه افتاد. وقتي كه به قصر پادشاه بلبلستان رسيد و پيغام ديكي گنده رو به دماغ عمل نكرده داد، دماغ عمل نكرده پس از مشورت با ساپورترش(Supporter)! گفت:«به ديكي گنده بگو ما آمادۀ جنگيم. فلان روز بيا فلان جا تا با هم دعوا كنيم!» فلان روز فرا رسيد و طرفين دعوا رفتند فلان جا. ديكي گنده و دماغ عمل نكرده، گنده‌هاي سپاهشونو فرستادن جلو. گندۀ سپاه ديكي گنده اومد و تا تونست داد و بيداد كرد كه دماغ عمل نكرده و سپاهش بترسن. سپاه دماغ عمل نكرده كه ساپورترشون اونارو تأمين كرده بود نيشخندي زدن و گندۀ سپاهشونو فرستادن جلو. گندۀ سپاه دماغ عمل نكرده به سبيلش يه تاب داد و جلو رفت و بلند گفت:«پِخ‌خ‌خ‌خ....!» ديكي گنده و سپاهش از ترس پِخ بلندِ گندۀ سپاه دماغ عمل نكرده، محلّ جنگ رو با مستراح اشتباه گرفتند! و شمشيراشونو غلاف كردند. ديكي گنده با خجالت و شرمندگي و عزّ و التماس و معذرت‌خواهي رفت جلوي دماغ عمل نكرده لنگ انداخت و دستشو بوشيد و ازش خواست حدّاقل يه كوچولو از آب اون رودخونه رو بهش بده كه جلوي اهالي ولايتش ضايع نشه. دماغ عمل نكرده هم قبول كرد و به ديكي گنده گفت:«پس فلان روز بيا فلان جزيره تا با هم يه قرارداد بنويسيم.»

سالها گذشت و گذشت و گذشت. اهالي ولايت بلبلستان كه از دست ظلمهاي دماغ عمل نكرده به ستوه اومده بودند، باهاش يه دعواي سختي كردند و از ولايت بيرونش كردند. دماغ عمل نكرده هم دمشو گذاشت رو كولش و از ولايت بلبلستان رفت. ساپورتر دماغ عمل نكرده كه ديد اهالي ولايت بلبلستان خيلي زبل شدند و ديگه نمي‌تونه حرفشو به كرسي بنشونه و ازشون ناراحت بود، تصميم گرفت از اهالي ولايت بلبلستان انتقام بگيره. امّا خودش نمي‌تونست مستقيم وارد عمل بشه. برا همين رفت و ساپورتر ديكي گنده شد. ديكي گنده هم كه ولايت بلبلستان رو ضعيف ديد، تصميم گرفت شكستشو جبران كنه. برا همين با كمك ساپورترش به بلبلستان حمله كرد و باز هم بعد از يك دعواي طولاني و بزن بزن‌هاي بسيار شكست خورد و قرار شد غرامت خرابكاري‌هاشو بپردازه.(طبق آخرين اخبار واصله از منابع موثّق و گالوانيزه، تا حالا كه «آقاريزه» پادشاه ولايت بلبلستان شده، هيچ پولي از طرف ولايت بلدالجبر توسّط ولايت بلبلستان دريافت نشده ـ توضيح از نگارندگان)

باز هم سالها گذشت و گذشت و گذشت تا اينكه يك روز ساپورتر محترم ديد كه ديكي گنده هم ديگه به درد نمي‌خوره و تاريخ انقضاش تموم شده. از طرفي هم اهالي ولايت بلدالجبر دل خوشي از دست ديكي گنده ندارند، به همين علّت اونو برد و پِخ پِخِش كرد و به اهالي ولايت بلدالجبر آزادي رو به معناي واقعي كلمه هديه داد. بعد براي جشن آزادي اهالي ولايت بلدالجبر از دست ديكي گنده با كلّي قشون‌كشي و دسته گلهاي آهني! و ... وارد ولايت بلدالجبر شدند و اهالي اون ولايت رو مثل گل تو زمين كاشتند و خونه‌هارو حسّابي خراب كردند تا اهالي ولايت بلدالجبر ديگه كاملاً از قفس بيرون بيان و آزاد باشند و عوض اينكه زير سقف قفس زندگي كنند و به آسمون ديد نداشته باشند و نور خورشيدو نبينند، برن زير سقف آسمون زندگي كنند و لذّتشو ببرند. از طرفي هم اهالي ولايت بلبلستان(همون ولايتي كه بايد از ولايت بلدالجبر غرامت مي‌گرفت و هنوز نگرفته ـ توضيح از نگارندگان) از بس مهربون و دلسوز و بامعرفت بودند كه حتّي اگه نون شب نداشتند بخورند، هِي براي اهالي ولايت بلدالجبر هديه مي‌خريدند و مي‌فرستادند. آقا ريزه(همون كه حالا پادشاه ولايت بلبلستان شده) هم از فرط مهربوني زياد هِي با كمك اهالي ولايتش براي ولايت بلدالجبر هديه مي‌خريد و آزاديشونو بهشون تبريك مي‌گفت.

تا اينكه يك روز پادشاه جديد ولايت بلدالجبر كه اسمش «اباشكم» بود از مهربوني اهالي ولايت بلبلستان سوء استفاده كرد و در حالي كه پاشو به زمين مي‌كوبيد و گريه مي‌كرد، گفت:«من اون قراردادو قبول ندارم. اون بين دماغ عمل نكرده و ديكي گنده بود. نه بين من و آقاريزه. آقا قبول نيست. شما داريد جر مي‌زنيد! اصلنشم قهر قهر تا روز قيامت!» آقاريزه هم بهش گفت:« نه! نه! این قرارمون نبود؟ تو خودت خوب یادت میاد كه فلان روز كه رفتیم فلان جزيره و دور هم نشستیم و شروع کردیم به امضاکردن اون قرارداده، قرار شد که نصف بیشترینش مال ما باشه و نصف کمترینش مال تو. چرا اون موقع مثل کبک سرتو زیر برف کرده بودی و صداتم درنیومد، حالا مثل غاز گردن دراز کردی و ادّعای مازاد بیشترینۀ! سهمتو داری؟»

امّا اباشكم كماكان پا به زمين مي‌كوبيد و گريه مي‌كرد و مي‌گفت:«من مي‌خوام. آخه ريزه ميزه، اون موقع من و تو كجا بوديم؟ من مي‌خوام...»

زرشك. حالا خر بيار و باقالي بار كن. حالا يكي جلوي اباشكمو بگيره. اصلاً اگه نظر ما نگارندگان رو بخوايد، مي‌گيم بهتره اين رود بدبختو خشكش كنن بره! تا هر روز به جاي آب توي اين رود خون در جريان نباشه. چون بازم اين پادشاهان مي‌رن و پادشاهان جديد ميان. ما كه نفهميديم آخر سرنوشت اين رود سرگردون چي شد؟ چون هنوز سالها دارند مي‌گذرند و مي‌گذرند و مي‌گذرند...

ما از اين داستان نتيجه مي گيريم كه اگه دستمونو دوست داريم، يا عسل تو دهن كسي نكنيم، يا با يه قاشق دسته بلند عسل تو دهنش بذاريم، يا ظرف عسل رو جلوي خودش بذاريم، اينكه بكنيمش تو كندو و يا اينكه بديمش زنبورا ازش عسل بسازن...!

لطفاً نظر فراموش نشه.

التماس دعا

خدانگهدار

نوشته شده توسط نادران در سه شنبه 1386/10/25 | موضوع: