!در خراب است، زنگ بزنيد
سلام.
اين پست هم مثل پست قبله. يعني يكي از ما به تنهايي نوشته و مال همون زمانيه كه در پست قبل توضيح داده شد.
*دور دنيا در ۲ روز*
اگه ميخواي بدوني چطوري ميتوني رو دست ويليفاگ بلند بشي و كَلِشو بخوابوني و اطرافيان بهت بگن: بابا تو ديگه كي هستي؟ دست ويليفاگو بستي، تا آخِر اين مطلبو بخون. براي اين كار فقط كافيه كه تو بتوني دور دنيارو در عرض 2 روز بگردي!
چي؟ نميشه؟ خوب عزيز من، 2 ماهه كه به دنيا نيومدي. يه كمي صبر كن تا اين كار غير ممكن رو برات ممكن كنم.
مني كه اين كارو كردم و تجربه دارم بهت دارم ميگم ميشه.
يه روز تصميم گرفتم دور دنيا رو در عرض دو روز طي كنم. اي بابا. باز كه تعجّب كردي و ميگي نميشه. يه بار ديگه بگي غير ممكنه و نميشه... ميشه دو بار! اندي تحمّل بفرمايين. خلاصه، بار و بنديلمو جمع كردم و سوار ماشينم شدم و راه افتادم. در عرض كمتر از نيم ساعت رسيدم سئول. تقريباً يك ساعت اونجا گشتم. بعد به ترتيب به يمن، برزيل، استانبول، پاكستان، ورشو، نوفل لوشاتو، تركمنستان، آفريقا، آرژانتين، ايتاليا، فلسطين، دمشق، برلن و آذربايجان رفتم. براي رفتن به هر كشور و گشت و گذار تو اون، حدود دو ساعت(بعضي وقتا يه خورده هم كمتر)وقت لازمه. خلاصه سر ساعت چهل و هشتم وارد ايران شدم. بعد از ورودم به ايران، اين ماجرا رو براي دوستم تعريف كرد. اونم مثل تو از تعجّب شاخ درآورد و ازم پرسيد:«چطور همچين كاري ممكنه؟ ميتوني من رو هم همينطوري به سفر دور دنيا ببري؟» من گفتم:«البتّه. چون تمام اين كشورها تو خيابوناي تهران خودمون هست!»
آخخخخ... حالا چرا ميزني؟
موفّق باشيد.
خدانگهدار
سلام.
ايندفعه نوشتهمون يه خورده فرق داره. اين متنو دوستم نوشته. منتها مال اون زمانيه كه ما هنوز با هم نمينوشتيم. يعني هنوز با هم رفيق نشده بوديم و هر كي واسه خودش كار ميكرد. از اين به بعد تمام متنايي كه مي ذاريم و فرديه يعني يكي از ما دو تا نوشته، مال همون موقعهاست. چون بعد از اون هميشه با هم نوشتيم. الآنم چون دوستم نبود كه بخواد وبلاگو با نوشتۀ خودش به روز كنه من اين كارو كردم. با هم ميخونيم.
***اقدام به خودسوزي***
میخوام براتون از یه ماشین آتیش گرفتۀ آتيشي بگم. اِ فهمیدین؟! خوشم اومد. آره، چون که پیهاش به تن اکثر قریب به اتّفاق خورده، دیگه مثل گاو پیشونی سفید شده. فقط بگو 405 میگه پواااااااااا...
جونم براتون بگه که رانندۀ محترم تو 405 اِش نشسته و زبونم لال، روم به دیوار داره مثل بچّۀ بلانسبت آدم رانندگیشو میکنه، یهو دهنِ زمین وا میشه و چرخ 405 رو تو خودش گیر میندازه. 405 هم آتیشی میشه و میزنه به سرش، اعصاب معصاب قاراشمیش، میگه چرا با من این کارو کردی؟ نمیبینی من دارم میام؟ حالا با اعصاب من بازی میکنی؟ چرا من باید از دست همه بکشم؟ دیگه خسته شدم، باک من پر نمیشه از بس که چاله چولهست. الآن خودمو از دست همتون راحت میکنم و میخوام آتیش بزنم به مالم، برید کنار، برید کنار، ولم کنید ...
بله، دیدین چه راحت و سرِ چه چیزای الکی و پیش پا افتاده، 405ها آتیشی میشن و دست به خودسوزی می زنن؟
تازه بعضیاشونم از گرونی بنزین و سهمیهبندیشه که برای اعتراض و اعتصاب دست به خودکشی، نه ببخشید خودسوزی میزنن. آخه گناه این ماشینای بدبخت چیه که به جای ما آدما باید بسازن و بسوزن، هان...؟
یارو دلش خوشه که 405 خریده و دیگه خيلي باکلاس و باسرعت میتونه تو اتوبان و کوچه و خیابون ویراژ بده و لایی بکشه، اونم چی 200 تا سرعت پر میکنه و بیخیال میشه از همۀ چاله چولههای پیش پا افتادهش. ولی نه، انگاری این خبرا نیست. اوضاع داره بیریخت میشه. هنوز گاز نداده ماشینه داغ میکنه و عصبي و آتيشي ميشه و یکی دوتا جرقّه و بعدشم پوااااااااااااااا...
ميدونيد نظر من چيه؟ اين ماشينا جون ميدن برا يه عمليات انتحاري. اصلنشم من يه پيشنهاد بهتر دارم. بهتر نيست اين ماشينارو كادوپيچ شده بفرستيم براي اسرائيلي جماعت و سرشون گول بماليم؟ اينطوري از 405هاي كم حوصله استفادۀ بهينه ميكنيم
شاد و موفّق باشيد.
خدانگهدار
سلام.
ببخشيد كه دير آپ ميكنيم. آخه من دست تنهام و از يه طرف امتحان دارم و اعصاب ندارم، از طرف ديگه هم رفيق گلم رفته مسافرت و دلم براش انقد(.) شده. اينه كه دل و دماغ آپ كردن نيست. ولي خوب، چون اين مطلب چند روز پيش نوشته شده بود و وقتمو زياد نميگيره، سريع ميذارم و ميرم. امّا برا به روز شدن وبلاگ تذكرةالطنّازان بايد يه مقدار صبر كنيد تا اين رفيق شفيق ما از سفر برگرده و تحقيقاتو كامل كنه و بذاره تو وبلاگ. اميدوارم هر كجا كه هست سالم باشه. ![]()
بيشتر از اين وقت شما و خودمو نميگيرم و ميرم سر اصل مطلب.
بخوانيد طنزنوشتۀ اين پست را. البتّه بيشتر فكاههست تا طنز![]()
![]()
چه مواقعي انسان ضايع ميشود؟
1ـ روز ـ خارجي ـ ايستگاه مترو
اوّلي(با اضطراب) ـ ببخشيد خانوم، شما موبايل داريد؟ يه مسألۀ مهمّي برام پيش اومده.
دومي ـ شرمنده.
در اين لحظه...
ديريريريريريد، ديريريريريريد
2ـ روز ـ خارجي ـ داخل تاكسي
سه نفر عقب تاكسي و يك نفر جلوي تاكسي نشستهاند.
نفر جلويي با موبايل صحبت ميكند ـ آره، آره، اون ويلاي شمالم رو هم بفروش و پولشو بريز به حساب بانكيم تو آمريكا... نه... نه... خونه رو فعلاً نفروش... آره. سه ماه ديگه كه خواستم برم انگليس بعد بفروش. راستي، برو ببين از اون شركت سوئدي، 50 ميليون دلاري كه قرار بود به حسابم واريز بشه، واريز شده؟... آره... يه چند تا خدمتكار هم استخدام برا تميز كردن خونه... نه، اون يكي خونهم. همون 1000 متريه كه نياورانه. هفتۀ ديگه خانومم از كانادا مياد، ميخوام خونه تميز باشه... آره، الآن دارم ميرم تعميرگاه ببينم الگانسم درست شده يا نه...
در اين لحظه...
ديريريريريريد، ديريريريريريد
3ـ شب ـ داخلي ـ در اتاق يك منزل
اوّلي ـ من وقتي سوسك ميبينم، از وحشت روح از تنم جدا ميشه و جلوتر از خودم فرار ميكنه.
دومي ـ جدّي؟ چقدر ترسو. من از هيچّي نميترسم.
در اين لحظه يك سوسك از كنار پاي دومي عبور ميكند و دومي چنان جيغ بنفشي ميكشد كه سوسك بدبخت از صداي جيغ دومي ميترسد و از وحشت روح از تن سوسكه جدا ميشود و جلوتر از خودش ميدود. دومي هم از ترس بالاي كمد ميپرد و حشرهكش را پايين مياندازد.
دومي ـ هر موقع جنازهشو جمع كردي بگو بيام پايين.
و امّا يه مطلب ديگه:
دبير شوراي عالي امنيت ملّي ايران در پارلمان: برخي، از ما سؤال ميكنند كه چرا بر گرفتن حقوق خود پافشاري ميكنيد؟ خوب جواب ما اين است كه ما تكاليفي كه بر عهدهمان گذاشته شده بود و حتّي بيشتر از آن را انجام داديم پس حق و حقوق خود را ميخواهيم.
و امّا سخن ما: ما حدود دوازده سال(بلكتنم(!) بيشتر) تكليف انجام داديم و شونصد بار از روي تصميم كبري نوشتيم. ولي هيچ حقوقي دريافت نكرديم. ما حقوقمونو ميخوايم.
اطّلاعيّه: فردا كه من امتحان دارم
. پس فردا تمامي دانشجويان و دانشآموزان و كلّاً محصّلين جمع بشن كه بريم اعتصاب كنيم و حقوقي كه در قبال انجام تكاليف بهمون بدهكارند رو ريافت كنيم.
التماس دعا![]()